کودکی در سینه ام چندی نفس ببریده بود
مشغله یادم ز یادش برده بود
در میان موج گفتار و کلام
ذهن و فکرم بی خبر زو گشته بود
خنده ای کرد کودک در سینه ام از جنس ناز
تا که یاد آرد مرا سوی نیاز
آن نیاز کودکی , بودن بی شیلگی
آن همه احساس پاک و بی ریا
آن همه احساس زیبا و حیا
کاش می شد تا که آسایم از این
گفت و دیدار و شنید ناروا
کاش می شد کودکی از نو شدن
کاش می شد کودکی را پر شدن
کاش می شد کودکانه می زیستیم
